دلهامان اگر گرم باشد تاب خواهیم آورد سالهای زندگی مان را

زمستان گذشته است گلها شکفته اند .

و زمان نغمه سرایی فرا رسیده و تو ای کبوتر من در شکاف صخره ها و

پشت سنگها پنهان هستی

بیرون بیا و بگذار صدای شیرین تو ار بشنوم

زیرا اکنون دیگر زمستان به پایان رسیده است .

تو را به جای همه کسانی که نشناختم دوست دارم .

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود و برای نخستین گلها

تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .

تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم .

سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده شاید گلی بروید شبیه

آنچه در بهار بوئیدیم .

پس به نام زندگی

هرگز نگو هرگز

فرهاد و هوشنگ هر دو بيمار يک آسايشگاه روانى بودند. يکروز همينطور که

 در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عميق استخر

انداخت و به زير آب فرو رفت.

هوشنگ فوراً به داخل استخر پريد و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و

 او را از آب بيرون کشيد.

وقتى دکتر آسايشگاه از اين اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصميم گرفت

 که او را از آسايشگاه مرخص کند.

هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من يک خبر خوب و يک خبر بد برايت دارم.

 خبر خوب اين است که مى توانى از آسايشگاه بيرون بروى، زيرا با پريدن در

 استخر و نجات دادن جان يک بيمار ديگر، قابليت عقلانى خود را براى واکنش

 نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به اين نتيجه رسيدم که اين عمل

تو نشانه وجود اراده و تصميم در توست. و اما خبر بد

اين که بيمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از اين که از

استخر بيرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه

 وقتى که ما خبر شديم او مرده بود.

هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار

 نزد. من آويزونش کردم تا خشک بشه...

..................... حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق

میریزیم و

وضعمان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضعشان

 آن است!


نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و


خوردن


دکتر شريعتي