my heart

قلبم داره می ایسته شاید دیگه خسته شده

خوشبخت ترین انسان

در زمانی که وفا نایاب است

                 به چه کس باید گفت

                            با تو خوشبخت ترین انسانم...؟!

 

book

صبح روز جمعه رفتم که آتل دستمو باطل کنم

موقع برگشتن سر راهم به یه نمایشگاه کتاب برخوردم

سر در نمایشگاهه با خط خیلی درشت نوشته بودن "نمایشگاه بزرگ کتاب"

در حالی که سر جمع 100 تا کتابم توش نبود

یهویی به سرم زد که به جای خودم به خودم یه کتاب هدیه بدم

رفتم داخل نمایشگاه. حتی یه دونه مگسم اونجا نبود که حداقل اون آقای مسئول نمایشگاه بپرونه تا حوصلش سر نره

بهش سلام کردم و رفتم سراغ کتابا

یه نگاه کلی کردم و بعد چشمامو بستم. با خودم گفتم دستم رو هر کتابی رفت همونو می خرمش

بعد از 5 قدم ایستادم. چشمامو باز کردم و به کتابه نگاه کردم ... "لیلی نام تمام دختران زمین است".

وای خدای من چه جالب، یه کتاب هم اسم خودم. این بهترین هدیه ای بود که تاحالا به خودم داده بودم. خیلی ازش خوشم اومد.

یه کتاب شعر کوچولوی جمع و جور و خوش فرم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

لیلی، پروانه خدا

شمع بود، اما کوچک بود. نور هم بود اما کم بود.

شمعی که کوچک بود و کم،برای سوختن پروانه بس بود.

مردم گفتند:شمع عشق است و پروانه عاشق.

و زمین پر از شمع و پروانه شد.

پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.

خدا گفت:شمعی باید دور،شمعی که نسوزد،شمعی که بماند.

پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد عاشق نیست.

شب بود. خدا شمع را روشن کرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.

شمع خدا پروانه می خواست. لیلی پروانه اش شد.

بال پروانه های کوچک زود می سوزد. زیرا شمع ها زیادی نزدیکند.

بال لیلی هرگز نمی سوزد. لیلی پروانه شمع خداست .

شمع خدا ماه است. ماه روشن است. اما نمی سوزاند.

لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.

___________________________________________________________

لیلی چشم به راه است

لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است. اما ماند. چشم به راه و منتظر. هزار سال.

لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد.مجنون نیامد. مجنون نیامدنی ست.

خدا از پس هزار سال لیلی را می نگریست. چراغانی دلش را. چشم به راهی اش را.

خدا به مجنون می گفت نرود. مجنون حرف خدا را گوش می گرفت.

خدا ثانیه ها را می شمرد. صبوری لیلی را.

عشق درخت بود. ریشه می خواست. صبوری لیلی ریشه اش شد.

خدا درخت ریشه دار را آب داد.

درخت بزرگ شد. هزار شاخه. هزاران برگ. ستبر و تنومند.

سایه اش خنکی زمین شد. مردم خنکی اش را فهمیدند. مردم زیر سایه درخت لیلی بالیدند.

لیلی چشم به راه است. درخت لیلی ریشه می کند.

خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.

مجنون نمی آید. مجنون هرگز نمی آید.

زیرا مجنون نیامدنی ست. زیرا که درخت ریشه می خواهد.

___________________________________________________________

...