خاطرات کودکی

.............اولین روز دبستان بازگرد

..........کودکی ها شاد و خندان بازگرد

....................بازگرد ای خاطرات کودکی

........................بر سوار اسب های چوبکی

......................خاطرات کودکی زیباترند

....................یادگاران کهن مانا ترند

...........درسهای سال اول ساده بود

........آب را بابا به سارا داده بود

....درس پند آموز روباه و خروس

..........روبه مکار و دزد و چاپلوس

............روز مهمانی کوکب خانم است

..................سفره پر از بوی نان گندم است

...............کاکلی گنجشککی باهوش بود

..............فیل نادانی برایش موش بود

.......با وجود سوز و سرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن می درید

..تا درون نیمکت جا می شدیم

ما پر از تصمیم کبری می شدیم

.......پاک کن هایی ز پاکی داشتیم

..........یک تراش سرخ لاکی داشتیم

..........کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

.............دوشمان از حلقه هایش درد داشت

...................گرمی دستانمان از آه بود

..........برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خش خش جاروی با پا روی برگ

.....همکلاسیهای من یادم کنید

..باز هم در کوچه فریادم کنید

.همکلاسیهای درد و رنج و کار

.....بچه های جامه های وصله دار

...............بچه های دکه سیگار سرد

................کودکان کوچک اما مرد مرد

...................کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

...............جمع بودن بود و تفریقی نبود

...کاش می شد باز کوچک می شدیم

..لا اقل یک روز کودک می شدیم

......یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچها که بودش روی دوش

........ای معلم نام و هم یادت به خیر

.............یاد درس آب و بابایت به خیر

..................ای دبستانی ترین احساس من

...........بازگرد این مشقها را خط بزن

یک داستان واقعی

 رابي درس‌هاي پيانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشي بيهوده است. رابي هر قدر بيشتر تلاش مي‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگي را که براي پيشرفت لازم بود کمتر نشان مي‌داد. امّا او با پشتکار گام‌هاي موسيقي را مرور مي‌کرد و بعضي از قطعات ابتدايي را که تمام شاگردانم بايد ياد گيرند دوره مي‌کرد. 
در طول ماهها او سعي کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشيدم و باز هم سعي کردم او را تشويق کنم. در انتهاي هر درس هفتگي او همواره مي‌گفت، "مادرم روزي خواهد شنيد که من پيانو مي‌زنم."

 امّا اميدي نمي‌رفت. او اصلاً توانايي ذاتي و فطري را نداشت. مادرش را از دور مي‌ديدم و در همين حدّ مي‌شناختم؛ مي‌ديدم که با اتومبيل قديمي‌اش او را دم خانهء من پياده مي‌کند و سپس مي‌آيد و او را مي‌برد. هميشه دستي تکان مي‌داد و لبخندي مي‌زد امّا هرگز داخل نمي‌آمد. 
يک روز رابي نيامد و از آن پس ديگر او را نديدم که به کلاس بيايد. خواستم زنگي به او بزنم امّا اين فرض را پذيرفتم که به علّت نداشتن توانايي لازم بوده که تصميم گرفته ديگر ادامه ندهد و کاري ديگر در پيش بگيرد. البتّه خوشحال هم بودم که ديگر نمي‌آيد. وجود او تبليغي منفي براي تدريس و تعليم من بود.

چند هفته گذشت. آگهي و اعلاني دربارهء تک‌نوازي آينده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسيار تعجّب کردم که رابي (که اعلان را دريافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسيد، "من هم مي‌توانم در اين تک‌نوازي شرکت کنم؟". توضيح دادم که، " تک‌نوازي مربوط به شاگردان فعلي است و چون تو تعليم پيانو را ترک کردي و در کلاسها شرکت نکردي عملاً واجد شرايط لازم نيستي." او گفت، "مادرم مريض بود و نمي‌توانست مرا به کلاس پيانو بياورد امّا من هنوز تمرين مي‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدين؛ من بايد در اين تک‌نوازي شرکت کنم!" او خيلي اصرار داشت. 
نمي‌دانم چرا به او اجازه دادم در اين تک‌نوازي شرکت کند. شايد اصرار او بود يا که شايد ندايي در درون من بود که مي‌گفت اشکالي ندارد و مشکلي پيش نخواهد آمد. تالار دبيرستان پر از والدين، دوستان و منسوبين بود. برنامهء رابي را آخر از همه قرار دادم، يعني درست قبل از آن که خودم برخيزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهايي را بنوازم. در اين انديشه بودم که هر خرابکاري که رابي بکند چون آخرين برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجراي برنامهء نهايي آن را جبران خواهم کرد. 
برنامه‌هاي تکنوازي به خوبي اجرا شد و هيچ مشکلي پيش نيامد. شاگردان تمرين کرده بودند و نتيجهء کارشان گوياي تلاششان بود. رابي به صحنه امد. لباسهايش چروک و موهايش ژوليده بود، گويي به عمد آن را به هم ريخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش براي اين شب مخصوص، لباس درست و حسابي تنش نکرده يا لااقل موهايش را شانه نزده است؟" 
رابي نيمکت پيانو را عقب کشيد؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتي اعلام کرد که کنسرتوي 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حيرت کردم. ابداً آمادگي نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامي روي کليدهاي پيانو مي‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکي روي پرده‌هاي پيانو مي‌رقصيد. از ملايم به سوي بسيار رسا و قوي حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پيش رفت.

آکوردهاي تعليقي آنچنان که موتزارت مي‌طلبد در نهايت شکوه اجرا مي‌شد! هرگز نشنيده بودم آهنگ موتزارت را کودکي به اين سن به اين زيبايي بنوازد. بعد از شش و نيم دقيقه او اوج‌گيري نهايي را به انتها رساند. تمام حاضرين بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌هاي ممتدّ خود او را تشويق کردند.سخت متأثّر و با چشمي اشک‌ريزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنيده بودم به اين زيبايي بنوازي، رابي! چطور اين کار را کردي؟" صدايش از ميکروفون پخش شد که مي‌گفت، "مي‌دانيد خانم آنور، يادتان مي‌آيد که گفتم مادرم مريض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوا  بود و اصلاً نمي‌توانست بشنود. امشب اوّلين باري است که او مي‌تواند  بشنود که من پيانو مي‌نوازم. مي‌خواستم برنامه‌اي استثنايي باشد." 
چشمي نبود که اشکش روان نباشد و ديده‌اي نبود که پرده‌اي آن را نپوشانده باشد. مسئولين خدمات اجتماعي آمدند تا رابي را به مرکز مراقبت‌هاي کودکان ببرند؛ ديدم که چشم‌هاي آنها نيز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود انديشيدم با پذيرفتن رابي به شاگردي چقدر زندگي‌ام پربارتر شده است. من هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.

و امّا رابي. او معلّم بود و من شاگرد؛ زيرا اين او بود که معناي استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خويشتن و شايد حتّي به کسي فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من ياد داد.

مهندس

يک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامه‌نويس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال مي‌کنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵۰ دلار به شما مي‌دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامه‌نويس بازى کند.

 برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا مي‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائين مي‌آيد ۴ پا؟» برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

 بالاخره بعد از ۲ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ۵۰ دلار به او داد. مهندس مودبانه ۵۰ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و۵ دلار به برنامه‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد ...

آیا شیطان وجود دارد؟  و آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم...... او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.
 

نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن !

 

داستانی عجیب و باور نکردنی

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه اي خراب شد.  مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده.. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

رئيس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»   

مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و  آنجا را ترك كرد.

چند سال بعد  ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.

صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»   

 اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم  اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همينطور بايد تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»

مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

 مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم  و عمر خودم  را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232    عدد است. و 231,281,219, 999,129,382   سنگ روي زمين وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم  . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»

رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»

 راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.

پشت در چوبي يك در  سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.

راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.

و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و  لعل بنفش قرار داشت.

  در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه  از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.

.

.

.

.

.

.

.

.

 .

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .