شاید مسافرت توی زمستون اونم به یه منطقه سردسیر کوهستانی به نظر خیلی ها (از جمله خودمون) جالب و دلچسب نباشه . ولی ما تجربش کردیم... و اما...
عصر روز یکشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۶ (مصادف با فوریه ؟ می؟ ژوئن؟ جولای؟
اصلا هر چی که شما بگین)
در نهایت بی حوصلگی داشتم روی دسک تاپم الکی refresh می زدم که مامان خانوم محترمه مکرمه با روی نسبتا گشاده و لب کمی تا قسمتی خندان وارد شدند و فرمودند: معلوم نیستا معلوم نیستا معلوم نیست ولی شاید فردا بریم چادگان

وای خدای من!!!! دیگه بدتر ازین نمیشه
یه لحظه احساس سرما و تصویر کوهای پر از برف و زمین یخ زده و آسمون گرفته و ابری اومد تو ذهنم و حسابی ضد حال خوردم. تازه صبح همون روز، زری(رفیق گرمابه و گلستان) بهم گفت امروز عصر بخاطر اینکه مهندس میخواد با خانومش اینا برن چادگان سر کار نمیره و من کلی به ریش مهندس بخاطر این تصمیم یخ زدش خندیدم
حالا یکی باید به ریش نداشته خودم می خندید.
به مامان گفتم آخه زمستون و چادگون؟
حالا کیا قراره بیان؟ من که میگم هیشکی نمیاد. تازه تکلیف فردا چی میشه. اگه ما بریم پس کی بره مشت تو دهن استکبار بزنه؟ دشمن اگه بفهمه دیگه هیچیییییی. واویلا میشه. همبستگی ملت زیر سوال میره...
بساط مسافرت رو خواهرم اینا(آبجی مریم و آقاشون) راه انداخته بودن و یکی از ویلاهای قسمت صنایع فولاد رو هم پیشاپیش رزرو کرده بودن. در کمال تعجب این طرح با استقبال عمومی مواجه شد و به تصویب رسید. خلاصه حدودای ساعت ۶ اهل و عیال و فک و فامیل و تک و طایفه به سمت چادگان به راه افتادیم(دهکده تفریحی چادگان کنار سد زاینده رود و ۸۰ کیلومتری اصفهان قرار داره)
شب حدود ساعت ۸ رسیدیم. من که هنوز فکر می کردم قراره ضدحال بخوریم و از سرما یخ بزنیم با بی رقبتی تمام از ماشین پیاده شدم و همگی هجوم آوردیم به سمت ویلا و به بخاری ها پناه آوردیم. کلاس ویلاهاشون از همه چی بیشتر منو کشته بود.
فکر کن وسط یخ و برف و سرما ، کف سرامیک و یه تیکه فرش کوچولو این وسط. آقا من اعتراض دارم . اصلا به رفاه حال ملت توجه نمی شه
خوبه حالا ۶۰۰ تا پتو با خودمون برده بودیم. پتوها رو توی حال پهن کردیم و ایستگاه شکم رو راه انداختیم.
یکم که گذشت کم کم از حالت ضد حال به حالت activeتبدیل شدیم. ( به قول مرضیه کوچولوی کلاس اولی دختر آبجی مریم: خاله! اکتیو با عینه؟

)
خلاصه شب رو با کلی پتو و ۴ تا بخاری و یه شومینه گذروندیم(بماند که تا صبح پختیمااااا)
من و موج عشق( این اسم به نظر بعضی ها ممکنه یکم آشنا بیاد نه؟
) هم که تا نصفه های شب فک زدیم و از خاور و باختر و فلسفه و جمهوری اسلامی و دهکده جهانی و برنامه 10 ساله توسعه ، بحث و مشاجره و مناقصه و مزایده و گیس و گیس کشی کردیم و همه امورات مملکت رو حل و فصل کردیم . دیگر نگران نباشید. با وجود من و موج عشق و امثالهم هرروز بهتر از دیروز.
البته چون مباحث کمی تا قسمتی فوق سری بود از افشای مطالب مذکوره مطروحه معذوریم. ببخشیدا
صبح روز بعد چشم باز نکرده پرده ها رو زدم کنار. اَاَاَاَاَاَاَ 

پسر عجب منظره ایییییییی! بابا فتبارک الله. خدایا چیکار کردییییییی! دمت گرم!

با کمال تأسف صبحونه هم که نداشتیم
. چون مسئول تدارکات - واحد صبحانه(مریم خانوم گل گلاب) یادشون رفته بود که سبد مخلفات صبحونه رو بیارن و مدام انگشت ندامت به دندان می گزیدند و از آقاشون طلب عفو و چاره اندیشی می فرمودند.
آقا محمد رفت و با یه باکس پنیر و کره و مربا و شیر و کاکائو برگشت. بعد از اینکه دلی از عزا درآوردیم(خدایی ما شکمو نیستیماااا ولی تو مسافرت بخور بخور میچسبه. مگه نه؟
) من و موج عشق رفتیم تو برفا قدم زدیم و با گوشی های آخرین سیستممون( مال من end ظرفیت
و مال موج عشق end شارژ
)
صحنه ها رو شکار کردیم. اونم از زوایای مختلف. خودتون که شاهدین.
الان با دیدن این عکسا چه حسی پیدا کردین؟
دارین برنامه یه سفر به چادگان رو می چینید نه؟ التماس دعا
در جهت تکریم ارباب رجوع حق بازار یابی مونم مینویسیم به حسابتون هر وقت مقدور بود بپردازین.....
چند دقیقه بعد همگی به سمت دریاچه سرازیر شدیم. اونجا هم مثل بقیه جاها مگس پر نمیزد. کل منطقه تحت پوشش ما بود. دو تایی رفتیم کنار آب و یاور فیلم و عکس رو استاد کردیم. جاتون خالی...
بعد برگشتیم ویلا برای تدارک ناهار(
بازم شکم. ای ول) تا آماده شدن ناهار توسط آقایون - که از اصول انجمن های فمینیستی نشأت میگیره - با برو بچ رفتیم سراغ وسایل بازی نزدیک ویلا و به یاد عهد طفولیت با بچه ها در امر خطیر تاب و سرسره و الاکلنگ بازی همکاری کردیم.(گر از عهد خوردیت یاد آمدی حس ما رو تو اون لحظات درک کردندی)
اون طرف تر هم پسرا با یه وسیله فوق مدرن و پیشرفته اسکی میکردن(کلیک کنید وسیله هه رو ببینید) البته موج عشقم یه لحظه جوگیر شد و سوار این وسیله محیرالعقول شد(البته بدون گواهینامه) و چشمتون روز بد نبینه که در کنار آقای نگهبان پارک فرود اومد (به طرز ویژژژژژژژژژژژ وار) واااااای وای وای. این در شأن یه خانم محترم و متشخص نیییییست
قیافه موج عشق اون لحظه دیدن داشتا
(لبو رو که میدونید چه رنگیه!؟)آخ آخ آخ....
به نقل از خبرگذاری اسوشییتدپرس عینهو فشنگ از تفنگ در رفته پرید تو ویلا و از عرصه امورات مملکت کناره گیری کرد و کنج عزلت برگزید. البته زیاد خوشحال نشین. چون این حالت چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید .
تا چشم به هم بذاریم موقع رفتن شد. سر ساعت 5 باید ویلا رو تحویل میدادیم. بنابراین اتاقا رو جارو پارو و جمع و جور کردیم و راه افتادیم به سمت خونه. و به این ترتیب یه سفربرفی به یاد موندنی به پایان رسید. امیدوارم شما هم بروید و لذت ببرید. چند تا عکس دیگه براتون گذاشتم. در صورت تمایل کلیک کنید.و ببینید. 

