جای تو خالی!

زود زودي ! دير ديرم


من يه آواز اسيرم


تو مثه ماه هلالي ! نازنين ! جاي تو خالي
!


زير ضربه هاي رگبار


تشنه ام ! تشنه ي ديدار


من رو به خاطره نسپار


نگو روياي محالي ! نازنين ! جاي تو خالي
!


خیسم از حضور بارون


من رو از سرما نترسون


توي چله ي زمستون


لحظه ي تحويل سالي ! نازنين ! جاي تو خالي
!


بي تو گريون با تو شادم


اي علاقه ي دمادم


سيب جادويي آدم


مجرمي اما زلالي ! نازنين ! جاي تو خالي
!


وقتي بودي زنده بودم


دل از اينجا كنده بودم


مثل يه پرنده بودم


حالا تو شكسته بالي ‚ نازنين ! جاي تو خالي
!


مثه رقص برگ زردي


یه شهاب شب نوردي


خواب ديدم كه برمي گردي


توي كنج خوش خيالي ‚ نازنين ! جاي تو خالي
!


عید تون مبارک



شیطان پرستی!!!!

چند روز پیش از تلویزیون خبر اعزام زائران حج تمتع در سال ۸۷ که از فروردین سال ۸۳ و قبل از اون نام نویسی کرده بودن اعلام شد. داشتم دنبال سایت اطلاع رسانی حج می گشتم تا ببینم پدر مادر من هم جزء واجدین شرایط هستن یا نه که به یه مطلب جالب برخوردم. بد نیست که شما هم بخونید. این مطلب رو به نقل از دکتر رضا ملک لو که حضوراْ راجع به این موضوع تحقیق کردن براتون می نویسم(آقای دکتر! با ذکر منبع نوشتما.سرقت علمی صورت نگرفته...)

مراسم حج فرقه "شيطان پرستان"

 اول از همه بايد به دو نكته حساس اشاره كنم. ۱﴾ نام شيطان پرستى پس از اسلام به پيروان اين مسلك بسيار قديمى داده شده است. اهل اين فرقه به شدت از اين نام بيزارند و آنرا توهين به خود و به فرشته مقرب خدا "ملك طاووس" مى دانند كه در اسلام به صفت شيطان متصف شده است. من از اينكه به رسم عامه به ناچار اين نام را تكرار مى كنم پيشاپيش از رهروان اين مذهب پوزش می خواهم. ۲﴾ آنچه به اختصار برايتان مى نويسم نه نتيجه يك تحقيق علمى در مورد اين فرقه كه تنها مشاهدات اتفاقى من از مراسم خاص ساليانه پيروان آنست و اطلاعاتم در اين زمينه بشدت محدود است هرچند هنوز هم در صددم فرصتى فراهم شود تا دست به تحقيقى در خور در اين زمينه بزنم.

من همانطور كه قبلا اشاره كرده‌ام تابستان سال ۲۰۰۲ از طرف تلويزيون هلند براى تدريس فيلم به دانشجويان كرد شاغل در تلويزيون كردستان عراق (KTV) به كردستان عراق سفر كردم و كلاسهايم را در "هتل ژيان" در شهر "دهوك"، بزرگترين شهر مرزى كردستان عراق با سوريه، تشكيل دادم. دانشجويانم كه از شهرهاى مختلف كردستان آمده بودند مثل من و ساير همكارانم در تمام طول كورس در همين هتل اقامت داشتند. اواخر ماه جولاى بود كه يك شب در رستوران هتل با يك مرد روحانى خوش لباس كه چشمانى نافذ و سلوكى سنگين داشت آشنا شدم. توجهم از آنجا به او جلب شد كه ديدم در ميان حرف زدن با همراهش از گيلاسى كوچك نرم نرمك عرق مى نوشد! كاك خليل، يكى از مسئولان تلويزيون كردستان كه مامور رتق و فتق امور دانشجويان بود گفت كه او رهبر شيطان پرستان است. به نظرم مذهب جالبى آمد! از كاك خليل خواهش كردم مرا با ايشان آشنا كند و از يكى از دانشجويانم كه حاضر بود خواستم تا دوربينم را راه بياندازد و از اين ملاقات فيلم بگيرد.


نيمساعتى بيشتر وقت ايشان را نگرفتم. در همين وقت كم اما چند گيلاس به احترام هم بالا انداختيم و ايشان با سعه صدر بى دانشى مرا در مورد "دين يزيدى"، نام رسمى مذهب تحت رهبريشان، به ديده اغماض نگريست. بويژه آنجا كه خواستم حرفى زده باشم و گفتم كه مى دانم كه آنها شاخه‌اى از زرتشتيان هستند و پاسخ شنيدم كه هرگز. دين يزيدى هزاران سال به دين زرتشت قدمت دارد. با اينهمه وقتى گفتم خيال مى كنم عنوان "يزيدى" معرب و كردى شده‌ى "ايزدى" باشد آنگونه نه نشنيدم كه پيشتر. حاصل بدردخور آنشب اما اين بود كه فهميدم مراسم حج يزيديان دو روز ديگر در "پرستشگاه لالش" به رسم هر ساله برگزار خواهد شد. اجازه حضور و حتى فيلمبردارى از مراسم را هم بعنوان مهمان رسمى همانشب از ايشان گرفتم و كاك خليل قول داد مرا با جيپ تلويزيون كردستان به لالش ببرد.

لالش روستائى است در مركز كردستان عراق كه از شهر دهوك نزديك به سه ساعت با ماشين فاصله دارد. اين روستا مرا به ياد ميگون خودمان مى انداخت با همان كوچه‌هاى خاكى و فراز و نشيب بسيارش. پرستشگاه لالش كه به آتشكده‌اى بزرگ مى ماند در مركز اين روستا بر فراز تپه‌اى بنا شده كه ظاهرا بايد خيلى قديمى باشد. وقتى به لالش رسيديم روستا مملو از جمعيت بود. مى گفتند در طول اين سه روز چندين هزار نفر به زيارت خواهند آمد، نه تنها از كردستان عراق كه از سوريه و ايران نيز هم ﴿ظاهرا تعداد بسيارى از پيروان اين دين در استانهاى كردستان و كرمانشاهان ايران زندگى مى كنند﴾. جوانترها، دختر و پسر، با پاى برهنه ﴿مطابق با مراسم﴾ در كوچه‌ها شادمانه قدم مى زدند و برخى از آنها روى بام بلند خانه‌اى به آهنگ كردى دست در دست هم انداخته بودند و مى رقصيدند. زنها به پخت و پز در ديگهاى مسى بزرگ بر اجاقهاى سنگى مشغول بودند و فضا دقيقا فضاى سيزده بدر خودمان بود در سالهائى كه "بدر كردن" آن مكروه نبود!

پرستشگاه لالش از سه قسمت تشكيل مى شود: شبستان، محوطه حياط و صحن دوزخ جائيكه مراسم حج در آن برگزار مى شود. وقتى من به شبستان مى رسم نزديك به صد نفر مرد، اكثرا در لباس كردى و بعضا با سر و وضع شيك، دور سالن بزرگ نشسته‌اند و دو بدو و چند به چند دارند با هم اختلاط مى كنند. مردى از قهوه‌جوشى دسته بلند در استكانهائى به كوچكى انگشتانه قهوه‌اى به تيرگى قير و به تلخى زقوم مى ريزد ﴿زقوم: گويند درختى است در جهنم داراى ميوه‌اى بسيار تلخ كه دوزخيان از آن خورند - فرهنگ معين﴾ و دور مى گرداند. مردى با چپى عگال به سر مامور مى شود ما را در مراسم حج همراهى كند. كفش و جورابم را در حياط در مى آورم و به دنبال مرد به طرف دوزخ راه مى افتم در حاليكه يكى از دانشجويانم با دوربين روشن دنبالمان مى كند. سردر عمارت مربوطه مثل سردر همه مساجد و كليساها پر از نقش و نگار است. اما آنچه جلب توجه مرا مى كند نام "طاووس ملك" است كه به صورت سنگ برجسته بر ديوار نقش بسته است.

بگذاريد همينجا آنچه از ريشه اين تفكر مى دانم را بياورم. "يزيديان" هم مثل بسيارى از پيروان اديان باستانى اعتقاد دارند كه "جهان و هرچه در او هست" از چهار عنصر اصلى يعنى آب، باد، خاك و آتش تركيب يافته است. خداوند به ادعاى خود، كه در تمام كتابهاى مقدس عنوان شده، انسان را از آب و خاك آفريد در حاليكه به باور خود خداوندى خدا فرشتگان درگاه ابديت همه از جنس آتشند. و آتش به باور آنها بر گل ﴿ممزوج آب و خاك﴾ ارجحيت دارد. از اين رو وقتى خداوند از همه فرشتگان بارگاهش ﴿از جمله ملك مقرب، طاووس﴾ مى خواهد كه در مقابل ساخته دست او، آدم، تعظيم كنند، ملك طاووس از اين دستور نابجاى ايزدى سر مى پيچد و از همان زمان سر به شورش مى گذارد، شورشى كه تا روز حشر ادامه خواهد داشت و يزيديان آنرا شورشى بر حق مى شناسند. ﴿راستش را بخواهيد اين قصه موجب شد كه من هم از شخصيت ملك طاووس "شيطان" خوشم بيايد البته اگر اين اعتراف را به شيطان صفتى ذاتى من منصوب نكنيد!﴾

و اما دوزخى كه من در پرستشگاه لالش ديدم تنها چند دخمه غار مانند تار و تيره بود با خمره‌هائى كه كنار هم چيده شده بودند و رويشان رنگ مشكى ريخته بودند تا فضا را مرموزتر و ترسناكتر كنند. درهاى دخمه آنقدر كوتاه بودند كه بايد خميده از آنان مى گذشتى و اگر دقت نمى كردى ممكن بود سرت به ديوار ناصاف غار مى خورد. با اينهمه حتى بچه‌ها هم از اين دوزخ نمى هراسيدند چه رسد به بزرگسالانى مثل من كه ده برابر اين را در جشن هالووين امريكائيها ديده بودم.

بخش مهم و تعيين كننده اين مراسم، جدا از گره زدن به پارچه‌هائى كه به ستونهائى بسته شده‌اند ﴿مثل دخيل بستن﴾ يا طواف كردن دور مقبره‌اى كه لابد گور يكى از قديسان يزيدى است، پرتاب دستمال به سنگ برجسته‌اى است كه از ديواره غار بيرون زده است. اصلى‌ترين مرحله حاجى شدن اين است كه با چشمان بسته از فاصله شش هفت مترى دستمال سياهى را كه به بزرگى چارقد زنان كرد است به طرف اين سنگ پرتاب كنى. اگر در سه بار موفق شوى دستمال را به برجستگى سنگ گير بدهى حج‌ات قبول شده است وگرنه بايد روز ديگر برگردى و دوباره تلاش كنى. من شاهد بودم كه بسيارى از زوار موفق نشدند از اين آزمايش بگذرند. من اما به شهادت فيلمهائى كه از اين مراسم دارم از اين بوته سربلند به در آمدم و به لقب "حاج رضا طاووسى" مفتخر شدم!

پیر فرقه یزیدی، رهبر فعلی شیطان پرستان جهان

تابلو پرستشگاه لالش در مرکز کردستان عراق

گنبد پرستشگاه لالش

شبستان پرستشگاه

در ورودی جهنم

نام فرشته مقرب بر سر در جهنم

طواف مقبره پیرِ اعظم "عدی ابن مسافر اموی" بانی فرقه یزیدی (قرن سیزده میلادی)

دالانی در جهنم

یکی از خدمتگزاران جهنم

و بالاخره ازدحام "یزیدیان" در مراسم پرستشگاه لالش که سه روز و سه شب ادامه دارد.

 

دور چادگان در دو روز

شاید مسافرت توی زمستون اونم به یه منطقه سردسیر کوهستانی به نظر خیلی ها (از جمله خودمون) جالب و دلچسب نباشه . ولی ما تجربش کردیم... و اما...

عصر روز یکشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۶ (مصادف با فوریه ؟ می؟ ژوئن؟ جولای؟ اصلا هر چی که شما بگین)

 در نهایت بی حوصلگی داشتم روی دسک تاپم الکی refresh می زدم که مامان خانوم محترمه مکرمه با روی نسبتا گشاده و لب کمی تا قسمتی خندان وارد شدند و فرمودند: معلوم نیستا معلوم نیستا معلوم نیست ولی شاید فردا بریم چادگانوای خدای من!!!! دیگه بدتر ازین نمیشه

یه لحظه احساس سرما و تصویر کوهای پر از برف و زمین یخ زده و آسمون گرفته و ابری اومد تو ذهنم و حسابی ضد حال خوردم. تازه صبح همون روز، زری(رفیق گرمابه و گلستان) بهم گفت امروز عصر بخاطر اینکه مهندس میخواد با خانومش اینا برن چادگان سر کار نمیره و من کلی به ریش مهندس بخاطر این تصمیم یخ زدش خندیدم حالا یکی باید به ریش نداشته خودم می خندید.

به مامان گفتم آخه زمستون و چادگون؟ حالا کیا قراره بیان؟ من که میگم هیشکی نمیاد. تازه تکلیف فردا چی میشه. اگه ما بریم پس کی بره مشت تو دهن استکبار بزنه؟ دشمن اگه بفهمه دیگه هیچیییییی. واویلا میشه. همبستگی ملت زیر سوال میره...

بساط مسافرت رو خواهرم اینا(آبجی مریم و آقاشون) راه انداخته بودن و یکی از ویلاهای قسمت صنایع فولاد رو هم پیشاپیش رزرو کرده بودن. در کمال تعجب این طرح با استقبال عمومی مواجه شد و به تصویب رسید. خلاصه حدودای ساعت ۶ اهل و عیال و فک و فامیل و تک و طایفه به سمت چادگان به راه افتادیم(دهکده تفریحی چادگان کنار سد زاینده رود و ۸۰ کیلومتری اصفهان قرار داره)

شب حدود ساعت ۸ رسیدیم. من که هنوز فکر می کردم قراره ضدحال بخوریم و از سرما یخ بزنیم با بی رقبتی تمام از ماشین پیاده شدم و همگی هجوم آوردیم به سمت ویلا و به بخاری ها پناه آوردیم. کلاس ویلاهاشون از همه چی بیشتر منو کشته بود.

فکر کن وسط یخ و برف و سرما ، کف سرامیک و یه تیکه فرش کوچولو این وسط. آقا من اعتراض دارم . اصلا به رفاه حال ملت توجه نمی شه

خوبه حالا ۶۰۰ تا پتو با خودمون برده بودیم. پتوها رو توی حال پهن کردیم و ایستگاه شکم رو راه انداختیم.

 یکم که گذشت کم کم از حالت ضد حال به حالت  activeتبدیل شدیم. ( به قول مرضیه کوچولوی کلاس اولی دختر آبجی مریم: خاله! اکتیو با عینه؟)

خلاصه شب رو با کلی پتو و ۴ تا بخاری و یه شومینه گذروندیم(بماند که تا صبح پختیمااااا)

من و موج عشق( این اسم به نظر بعضی ها ممکنه یکم آشنا بیاد نه؟) هم که تا نصفه های شب فک زدیم و از خاور و باختر و فلسفه و جمهوری اسلامی و دهکده جهانی و برنامه 10 ساله توسعه ، بحث و مشاجره و مناقصه و مزایده و گیس و گیس کشی کردیم و همه امورات مملکت رو حل و فصل کردیم . دیگر نگران نباشید. با وجود من و موج عشق و امثالهم هرروز بهتر از دیروز.

البته چون مباحث کمی تا قسمتی فوق سری بود از افشای مطالب مذکوره مطروحه معذوریم. ببخشیدا صبح روز بعد چشم باز نکرده پرده ها رو زدم کنار. اَاَاَاَاَاَاَ  پسر عجب منظره ایییییییی! بابا فتبارک الله. خدایا چیکار کردییییییی! دمت گرم!

با کمال تأسف صبحونه هم که نداشتیم . چون مسئول تدارکات - واحد صبحانه(مریم خانوم گل گلاب) یادشون رفته بود که سبد مخلفات صبحونه رو بیارن و مدام انگشت ندامت به دندان می گزیدند و از آقاشون طلب عفو و چاره اندیشی می فرمودند.

آقا محمد رفت و با یه باکس پنیر و کره و مربا و شیر و کاکائو برگشت. بعد از اینکه دلی از عزا درآوردیم(خدایی ما شکمو نیستیماااا ولی تو مسافرت بخور بخور میچسبه. مگه نه؟) من و موج عشق رفتیم تو برفا قدم زدیم و با گوشی های آخرین سیستممون( مال من end ظرفیت و مال موج عشق end شارژ)

صحنه ها رو شکار کردیم. اونم از زوایای مختلف. خودتون که شاهدین.

الان با دیدن این عکسا چه حسی پیدا کردین؟ دارین برنامه یه سفر به چادگان رو می چینید نه؟ التماس دعا

در جهت تکریم ارباب رجوع حق بازار یابی مونم مینویسیم به حسابتون هر وقت مقدور بود بپردازین.....

چند دقیقه بعد همگی به سمت دریاچه سرازیر شدیم. اونجا هم مثل بقیه جاها مگس پر نمیزد. کل منطقه تحت پوشش ما بود. دو تایی رفتیم کنار آب و یاور فیلم و عکس رو استاد کردیم. جاتون خالی...

بعد برگشتیم ویلا برای تدارک ناهار(بازم شکم. ای ول) تا آماده شدن ناهار توسط آقایون - که از اصول انجمن های فمینیستی نشأت میگیره - با برو بچ رفتیم سراغ وسایل بازی نزدیک ویلا و به یاد عهد طفولیت با بچه ها در امر خطیر تاب و سرسره و الاکلنگ بازی همکاری کردیم.(گر از عهد خوردیت یاد آمدی حس ما رو تو اون لحظات درک کردندی)

اون طرف تر هم پسرا با یه وسیله فوق مدرن و پیشرفته اسکی میکردن(کلیک کنید وسیله هه رو ببینید) البته موج عشقم یه لحظه جوگیر شد و سوار این وسیله محیرالعقول شد(البته بدون گواهینامه) و چشمتون روز بد نبینه که در کنار آقای نگهبان پارک فرود اومد (به طرز ویژژژژژژژژژژژ وار) واااااای وای وای. این در شأن یه خانم محترم و متشخص نیییییست

قیافه موج عشق اون لحظه دیدن داشتا(لبو رو که میدونید چه رنگیه!؟)آخ آخ آخ....

به نقل از خبرگذاری اسوشییتدپرس عینهو فشنگ از تفنگ در رفته پرید تو ویلا و از عرصه امورات مملکت کناره گیری کرد و کنج عزلت برگزید. البته زیاد خوشحال نشین. چون این حالت چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید .

تا چشم به هم بذاریم موقع رفتن شد. سر ساعت 5 باید ویلا رو تحویل میدادیم. بنابراین اتاقا رو جارو پارو و جمع و جور کردیم و راه افتادیم به سمت خونه. و به این ترتیب یه سفربرفی به یاد موندنی به پایان رسید. امیدوارم شما هم بروید و لذت ببرید. چند تا عکس دیگه براتون گذاشتم. در صورت تمایل کلیک کنید.و ببینید.

ادامه نوشته