تبليغاتX
تابستان سیاه

                                       

هرچه شكفتم تو نديدي مرا

رفتي و افسوس نچيدي مرا

ماندم و پژمرده شدم ريختم

تا كه به دامان تو آويختم

دامن خود را متكان اي عزيز

اين منم اي دوست به خاكم نريز

واي مرا ساده سپردي به باد

حيف كه نشناخته بردي ز ياد

همسفر بادم از آن پس مدام

مي گذرم بي خبر از بام و شام

مي رسم اما به تو روزي دگر

پنجره را باز گذاري اگر

  پنجره را باز گذاري اگر...

 

                   

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 12:25 توسط :: لیلا ::

يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رو جشن گرفته بودن.ناگهان يك پري كوچولوِی قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.پري چوب جادووييش رو تكون داد و...
اجي مجي لا ترجي !
دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك در دستش ظاهر شد.

حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش رو چرخوند و.........
اجي مجي لا ترجي!
و آقا 92 ساله شد!




لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 20:37 توسط :: لیلا ::

دانشجويي كه سال اخر دانشگاه خود را ميگذراند بخاطر پروژه اي كه انجام داده بود جايزه اول را گرفت.او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستي مبني در كنترل سخت يا حذف ماده شيميايي "دي هيدروژن منواكسيد"توسط دولت را امضا كنند و براي اين خواست خوددلايل زير را عنوان كرد.

  • مقدار زياد ان باعث عرق كردن زياد و استفراغ ميشود
  • يك عنصر اصلي باران اسيدي است
  • وقتي به صورت گاز در مي ايد بسيار سوزاننده است
  • استنشاق تصادفي ان باعث مرگ ميشود
  • باعث فرسايش اجسام ميشود
  • حتي روي ترمز اتومبيل ها اثر منفي ميگذارد
  • حتي در تومور هاي سرطاني يافت شده است

از 50نفر فوق 43 نفر دادخواست را امضا كردند6 نفر به طور كلي علاقه اي نشان ندادند و اما فقط 1 نفرميدانست "دي هيدروژن منواكسيد" همان اب است




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 22:20 توسط :: لیلا ::

 

من آن ابرم که می آیم زدریا
روانم در به در، صحرا به صحرا
نشان کشتزار تشنه ای کو
که بارانم که بارانم سراپا


پرستوی فراری از بهارم
یک امشب میهمان این دیارم
چو ماه از پشت خرمن ها برآید
به دیدارم بیا چشم انتظارم


کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم ازآن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب


مرا گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا ازآن ما کن ای دوست
دلم دریا شد اینک درکنارت
مکش دریا به خون، پروا کن ای دوست


به شب فانوس بام تارمن بود
گل آبی به گندمزار من بود
اگر با دیگران تابیده امروز
همه دانند روزی یارمن بود


نسیم خسته خاطر، شکوه آمیز
گلی را می شکوفاند دل آویز
گل سردی، گل دوری، گل غم
گل صد برگ و ناپیدای پاییز


من و تو ساقه یک ریشه هستیم
نهال نازک یک بیشه هستیم
جدایی مان چه بار آورد ؟ بنگر
شکسته از دم یک تیشه هستیم


سحرگاهی ربودندش به نیرنگ
کمند اندازها ،ازدره تنگ
گوزن کوه ها، دردره بی جفت
گدازان سینه می ساید به هرسنگ


سمندم، ای سمند آتشین بال
طلایی نعل من، ابریشمین یال
چنان رفتی بر این دشت غم آلود
که جز گردت نمی بینم به دنبال


تن بیشه پرازمهتابه امشب
پلنگ کوه ها درخوابه امشب
به هر شاخی دلی سامان گرفته
دل من در برم بی تابه امشب


متابان گیسوان درهمت را
بشوی ای رود دلواپس غمت را
تن از خورشید پر کن، ورنه این شب
بیالاید همه پیچ و خمت را


گلی جا در کنار جو گرفته
گلی مأوا سر گیسو گرفته
بهار است و مرا زین دشت گلپوش
گلی باید که با من خو گرفته


سحر می آید و دردل غمینم
غمین ترآدم روی زمینم
اگر گهواره شب وا کند روز
کجا خسبم که در خوابت ببینم


نه ره پیدا نه چشم رهگشایی
نه سوسوی چراغ آشنایی
گریزی بایدم از دام این شب
نه پای ای دل، نه اسب بادپایی


چرا با باغ ،این بیداد رفته ست ؟
بهاری نغمه ها از یاد رفته ست ؟
چرا ای بلبلان مانده خاموش
امید گل شدن، بر باد رفته ست ؟


به خاکستر چه آتش ها که خفته است
چه ها دراین لبان نا شکفته است
منم آن ساحل خاموش سنگین
که توفان در گریبانش نهفته است


نگاهت آسمانم بود و گم شد
دو چشمت سایبانم بود و گم شد
به زیر آسمان در سایه تو
جهان دردیدگانم بود و گم شد


غم دریادلان رابا که گویم ؟
کجا غمخوار دریا دل بجویم ؟
دلم دریای خون شد در غم دوست
چگونه دل از این دریا بشویم؟


سبد پر کرده از گل دامن دشت
خوشا صبح بهار و دشت و گلگشت
نسیم ،عطر گیاه کال درکام
به شهر آمد پیامی داد و بگذشت


نسیمم رهروی بی بازگشتم
غبار آلودگی ،این سرگذشتم
سراپا یاد رنگ و بوی گلها
دریغا گو! غریب کوه و دشتم


تو پاییز پریشم کردی ای گل
پریشان تر زپیشم کردی ای گل
به شهر عاشقان تنها شدم من
غریب شهر خویشم کردی ای گل


خوشا پر شور پرواز بهاری
میان گله ابر فراری
به کوهستان طنین قهقهی نیست
دریغا کبک های کوهساری


بهارم می شکوفد در نگاهت
پر از گل گشته جان من به راهت
به بام آرزویم لانه دارند
پرستوهای چشمان سیاهت


شبی ای شعله، راهی در تنم کن
زبان سرخ در پیراهنم کن
سراپا گُر بزن، خاکسترم ساز
در این تاریکی اما روشنم کن


منم چنگی غنوده درغم خویش
به لب خاموش وغوغا دردل ریش
غبار آلود یاد بزم و ساقی
گسسته رشته اما نغمه اندیش


شقایق ها کنار سنگ مردند
بلورین آب ها درره فسردند
شباهنگام خیل کاکلی ها
از این کوه و کمرها لانه بردند


بهار آمد بهارسبزه بر تن
بهار گل به سر گلبن به دامن
مرا که شبنم اشکی نمانده است
چه سازم گر بیاید خانه من ؟


به سان چشمه ساری پاک ماندم
نهان در سنگ و در خاشاک ماندم
هوای آسمان ها در دلم بود
دریغا همنشین خاک ماندم


سحرگاهان که این دشت طلاپوش
سراسر می شود آواز و آغوش
به دامان چمن ای غنچه بنشین
بهارم باش با لبهای خاموش


تو بی من تنگ دل من بی تو دل تنگ
جدایی بین ما فرسنگ فرسنگ
فلک دوری به یاران می پسندد
به خورشیدش بماند داغ این ننگ


پرستوهای شادی پر گرفتند
دل از آبادی ما بر گرفتند
به راه شهرهای آفتابی
زمین سرد پشت سر گرفتند


دو تا آهو از این صحرا گذشتند
چه بی آوا چه بی پروا گذشتند
از این صحرای بی حاصل دو آهو
کنار هم ولی تنها گذشتند




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 23:6 توسط :: لیلا ::

اسحق نیوتن را صاحب زیباترین ذهن بشری نامیده اند. کسی که سهمش در گسترده کردن دامنه های فهم بشری با هیچ دانشمند دیگری قابل مقایسه نیست.

از میلیاردها انسانی که روی کره خاکی زندگی کرده اند تنها عده معدودی توانسته اند نگاه بشر را نسبت به جهان و پدیده های آن تغییر دهند.

اما این نوابغ ورای شخصیت علمی خود چگونه افرادی بوده اند؟ آیا مطابق آنچه اغلب تصور می شود افرادی فروتن با خصلت های نیک به شمار می آمدند یا همچون همه ما دارای خصایص منفی هم بوده اند؟

در حقیقت قرنها پیش از آنکه پا به سطح ماه بگذاریم یا حتی به آن فکر کنیم ریاضیات نیوتونی راه را برای تحقق چنین اقدامی گشود. او به بشر نشان داد که اجرام آسمانی بر اساس نیروی جاذبه در مدارهای خود قرار گرفته اند. ما درک خود را از مفهوم انرژی، حسال دیفرانسیل و انتگرال، علم اپتیک، مکانیک وآنالیز عددی به نیوتون مدیون هستیم. نیوتون دستاوردهای خود را بسیار اندک برآورد می کرد. «به نظر می رسد من کودکی بازیگوش در ساحل دریا هستم که گاهگاهی خودم را به یافتن صدف و یا سنگریزه ای زیباتر از نمونه های معمولی مشغول می کنم. در حالی که اقیانوس بزرگ به تمامی کشف نشده در برابر من گسترده است»

اسحق نیوتون در روز میلاد مسیح در سال 1642 در عمارتی اربابی در لینکلن شاتر به دنیا آمد. پدرش که وی نیز اسحق نام داشت، خرده مالک موفق و بی سوادی بود که سه ماه پیش از تولد فرزندش مرده بود. وی چندین هفته زود به دنیا آمد و کسی نسبت به زنده ماندنش امیدی نداشت، ولی او 84 سال زیست.

18 ماهه بود که مادرش هانا نیوتون با کشیش روستای مجاور ازدواج کرد و او را به مادر بزرگش سپرد.نیوتون این رویداد تلخ را هرگز فراموش نکرد.

دوران نوجوانی و بزرگسالی او پر از فوران های مهار ناپذیر خشم، کینه توزی و بدبینی بود. نیوتون را در 12 سالگی به دبیرستان فرستادند. پسرک روستایی ساکت و حساس توجه کسی را جلب نکرد تا این که روزی شاگرد گردن کلفت مدرسه به شکم او لگدی زد. اسحق مانند رقیبش خوش بنیه نبود ولی با اراده رقیبش را از میدان به در کرد.این واقعه باعث شد تا خشم لگام گسیخته درون نیوتون سرریز شود و او دیگر نتواند خویشتنداری کند.

به 17 سالگی که رسید مادرش او را برای سرپرستی کارهای مزرعه به خانه فراخواند ولی امید بستن به وی، در حالی که همیشه مشغول مطالعه بود خسارات زیادی را به بار آورد. اصرار معلم مدرسه اش باعث شد تا او را به کمبریج بفرستند. نیوتون در هنگام ورود به معتبرترین دانشگاه زمان، دو سال بزرگتر از سایرین بود و تنها با اخذ کمک هزینه تحصیلی و خدمت کردن به یکی از استادان می توانست درس بخواند.

او به سرفصل های درسی توجهی نداشت و به گفته استاد ممتحن دوره لیسانس، او حتی اصول اقلیدس را هم نمی دانست.

شیوع طاعون در لندن دانشگاه را به تعطیلی کشاند و مرد جوان به خانه برگشت تا سال معجزه آسای علم را خلق کند. او در سال 1665 حسابان را تدوین کرد و برای مسایل جبری راه حل های هندسی یافت. کشف نیروی جاذبه نیز در همان سال اتفاق افتاد.

نیوتون بعدها درباره راه موفقیت خود گفت:

مسائل را پیوسته در برابر خود می گذاشتم و با صبوری به آن می اندیشیدم تا این که نخستین پرتوهای سپیده دم به نور کامل طلوع می انجامید.

در واقع او با ترکیب قوانین کپلر و یافته های گالیله توانست مفهوم جاذبه را درک کند و آن را به سیارات تعمیم دهد. با این حال بیش از 20 سال بعد وی یافته های خود را منتشر کرد چرا که در این مدت فرمول حاکم بر این نظریه را کشف نکرده بود و از آنجا که قدرت تحمل انتقاد را نداشت تا زمان تکمیل، تئوری خود را بع اطلاع عموم نرساند.

این فاجعه مدتی بعد در مورد نظریه اپتیک او در انجمن سلطنتی رخ داد. نقد غیر منصفانه هوک یکی از فیزیکدانان برجسته نیوتون را چنان خشمگین کرد که به حمله عصبی دچار شد و سوگند یاد کرد اثر علمی دیگری منتشر نکند. البته 12 سال بعد از آن حمایت های هالی، مکتشف ثروتمند ستاره دنباله دار، باعث شد که مخزن عظیم مقالات خود را انتشار دهد.

انتصاب نیوتون به ریاست ضرابخانه، پاداشی برای بزرگترین متفکر انگلیسی بود. ولی او این شغل را بسیار جدی گرفت و به مبارزه با سازندگان سکه های تقلبی پرداخت و بیش از صد نفر را زندانی و اعدام کرد.

وقتی در سال 1703 سرانجام هوک در گذشت، صاحب نظریه گرانش مقام ریاست انجمن سلطنتی انگلیس را پذیرفت و پیش از هر کاری دستور داد نقاشی چهره هوک را بسوزانند. سپس با ترتیب دادن همایش های هفتگی علمی به نوسازی انجمن اقدام کرد. از آن به بعد دانشمندان برجسته قربانیان پرخاشگری و عصبیت او بودند.

همعصران نیوتون او را مردی خسیس معرفی کرده اند. با این همه وقتی نیوتون درگذشت مراسم با شکوهی برایش در کلیسای وست مینستر برگزار کردند.

ولتر که در آن هنگام در لندن به سر می برد با حیرت گفت: انگلستان به گونه ای به ریاضیدانی ادای احترام میکند که شهروندان سایر ملتها به شاهی که به آنها خدمت کرده است احترام می گذارند.




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 15:24 توسط :: لیلا ::

توي يك كارخونه متولد شدم. نمي‌دونم اسمش كارخونه بود يا نه، اما به هر حال جاي بزرگي بود كه توش اسكناس چاپ مي‌كردن. من هم يك اسكناس دويستي بودم. وقتي منو با دوستاي ديگه‌ام توي قفسه‌ها با بسته بندي مخصوص چيدن كنار بقيه يه اسكناس هزاري از قفسه بالايي رو كرد به همه ما و گفت:«به چرخه اقتصاد خوش آمدين. شما يك تكه كاغذ نيستين. شما ارزشمند هستين و آدمها براي بدست آوردن شما خودشون رو هلاك خواهند كرد. قدر خودتون رو بدونين. شما كانون توجه بشر هستين. ارزش و مقام، شما هستين. ماهيت و وجود انسانها هستين. بدون شما هيچ آدمي رو جايي راه نمي‌دن. بدون شما كسي قادر نيست سر بلند كنه و بدون شما رفاه براي آدمي وجود نداره. زندگي شما با ۴ قانون شروع ميشه. قانون اول: به هيچ‌ آدمي وفا نمي‌كنيد. قانون دوم: وقتي گم شديد صاحب جديدتان كسي است كه شما رو پيدا مي‌كنه. قانون سوم: آدمها بي‌ارزشند و شما ارزشمند. به هيچ آدمي عرض ارادت نمي‌كنيد. تنها آدمها به شما عنايت دارند. قانون چهارم: جاي شما بانك، گاو صندوق، قلك و خزانه است. در جاي غير از اين باقي نمي‌مانيد. حالا اين شما و اين راه دور و دراز شما.» طبق همين قوانين ما رو با يك كاميون بردن و به يك بانك تحويل دادن. زياد اونجا باقي نموندم و منو تحت عنوان حقوق دادن به يه آقا. اون آقا روي من كه نو بودم يه چيزي نوشت و داد به دخترش. فكر مي‌كنم منو به صورت عيدي به دخترش داد. دختر منو توي آلبوم گذاشت و مدتها اونجا موندم. مي‌دونستم يكي از قانونها شكسته شده و من از چرخه اقتصاد خارج شدم. البته نه ميدونستم چرخه چيه و نه مي‌دونستم اقتصاد كدومه. خلاصه دختر يه روز منو از قلک در آورد و با اينكه اشكي رو در چشمش ديدم، دلم نسوخت و ديدم كه منو به يه گدا دادن. من كنار چند سكه رنگ و رو رفته توي جيب گدا بودم. يكي ديگه از قانونها نقض شده بود و من نمي‌تونستم كاري بكنم. يه گردن كلفت منو از اون گدا گرفت و كنار دوستام قرار داد. بعد از چند روز به يه گردن‌كلفت‌تر تحويل داده شدمو بعد از اون رسيدم به دست يه اقاي ديگه كه فكر مي‌كنم فروشنده بود. بعد از مدتي يه پسر منو از دخل اون مرد دزديد و منو به يه فروشنده اسباب‌بازي داد. اون به فروشنده گفت كه مي‌خواد براي كسي يه عروسك بخره. فكر مي‌كنم براي خواهر كوچيكش بود. اسباب‌بازي فروش منو داد به زنش و زنش منو انداخت توي يك صندوق خيرات. باز هم قانونها نقض شده بودن و من سر در نمي‌آوردم. چند روز بعد يه عده اومدن و صندوق رو خالي كردن و من داخل يه گاو صندوق شدم و اين اولين بار بود كه وارد چرخه اقتصاد مي‌شدم. بعد از مدتي به دست يه مرد جوون رسيدم كه روي من شماره‌اي نوشت و اونو به يه دختر داد و دختر بعد از اينكه از روي شماره به جايي زنگ زد با من آدامس خريد و آدامس فروش منو توي جوی آب گم كرد و من از چرخه اقتصاد خارج شدم. آب منو برد داخل يه چاه بزرگ و بعد از اونجا وارد يه رودخونه شدم. چند روزي گذشت و من كنار سنگهاي رودخونه توي آب شناور بودم كه يه دست منو گرفت و گفت:«بالاخره دعام مستجاب شد و اين رودخونه تو رو به من هديه داد. حالا مي‌تونم با تو يه خونه بخرم، يه ماشين آخرين مدل و بعدش ازدواج كنم...» قانونها نقض شده بودن. هيچي سر جاي خودش نبود. مي‌خواستم فرياد بزنم:«آهاي! من يه دويستي بيشتر نيستم! هر چند به من گفتن كه ارزشمندم ولي با من آب‌نبات هم به زور میشه خريد چه برسه به خونه! به صفرهاي من نگاه كن! من عدد كوچيكي دارم. مقدار عددي من ناچيزه. آهاي! چرا خيال بافي مي‌كني؟» اما با كمال تعجب ديدم كه اون اين كارها رو انجام داد. قانونها بدجوري نقض شده بودن. اون با من خونه و ماشينش رو خريد و به خواستگاري دختري رفت كه سالها چشم‌ به راهش بود. باز هم نقض قوانين. من از اون دور شدم... اون قدر دور كه نتونستم بپرسم:«آهاي! چطور اين كار رو كردي؟ من ارزش تو رو نمي‌دونم يا تو ارزش منو؟ اصلاً... فلاني... چي توي اين دنيا واقعاً ارزش داره؟» و كسي نبود جواب بده. فكر مي‌كنم كه، چرخه اقتصاد هر چي كه بود، قدرتي داشت كمتر از عشق و ايمان اين مرد. و اون رو هيچ وقت نديدم كه به سوالم جواب بده. حالا كهنه هستم. منتظرم من رو بازيافت كنن و دوباره به دنيا بيام. اما اين بار... هيچ قانوني رو رعايت نخواهم كرد.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 18:39 توسط :: لیلا ::